تبليغاتX
نسیم خورشید بیحجاب


نسیم خورشید بیحجاب

میخوام بترکونه

بهاربيست                   www.bahar-20.com 

به چشم من نگاه نكن ، دوباره گریه ات میگیره
ساده بگم كه عشق من ، بايد تو قلبت بميره
فاصله بين من و تو ،‌ از اينجا تا آ سموناست
خيلي عزيزي واسه من ، ولي زمونه بي وفاست
قسم نخور كه روزگار ، به كام ما دو تا نبود
به هر كي عاشقه بگو ، غم كه يكي دو تا نبود
بگو تا وقتي زنده‌ام ، نگاه تو سهم منه
هر جاي دنيا كه باشي ، ‌دلم واست پر ميزنه
براي اين در به دري ، تو بهترين گواهمي
 دروغ نگو ، كه مي دونم هميشه چشم به راهمي

 

بهاربيست                   www.bahar-20.com

 

 طلسم رو بايد بشکنيم ما هم بشيم مثل همه
حالا که بي وفاييه ما بي وفاتر از همه

هيچکسي غير از خود ما به داد ما نميرسه...
عاشقيا رو هم ديديم اگه هوس يه بار بسه

عاشقي تو دوره ما والا سرو ته نداره
چيز به اين بي ارزشي چه چه و به به نداره...

کوير خشک دلمون ديگه زده هزار ترک
غم ديگه بسه نازنين، هرکي نموندش به درک
چاکر هرچي بامرام , مخلص هرچي با وفا
در به درو هلاک يک همدم پاک و با صفا

خلاصه اينکه نازنين گذشته هارو بي خيال
پرواز و عشقه با وفا، حتي بدون پرو بال

 

 بهاربيست                   www.bahar-20.com

 

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق
تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟؟
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت
تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس
عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم
یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم
همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم...
قصه عاشقیمون و تو شهرمون جار می زنم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 10:54 توسط احمد| |

منو ببخش اگه تورو سپردمت به دیگری
اگه كه بد كردی و من بخشیدمت به سادگی

 
منو ببخش اگه هنوز دلتنگم از ندیدنت
اگه كه خالی از غرور میخوام كه باز ببینمت
 
وقتی تو قاب پنجره اونو كنارت میبینم
میبینم كه دوست داره ببین چه آروم میمیرم
 
وقتی بهت فكر میكنم یهو میشی همه كسم
پنجره بازه ولی من انگاری توی قفسم
 
ببخش اگه شكستم و دلگیر شدی ازاین صدا
اگه نشد بهت بگم حرفامو تو یه نگاه

ببخش منو .صبوریم و .گریه های پنهونیم و
ببخش منو صبوریم و . این همه مهربونیم و
 
 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 10:52 توسط احمد| |

یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 10:3 توسط احمد| |

مهربان و بی ریا و بی ادعا

خواهش و نیاز و ادعا

خواستنی برای ابد

هر سنی شرایطی داره و ویژگی خاص خودش

اما بوسه در هر سنی که باشه " یه معنا داره

توجه و علاقه ...

 
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 14:31 توسط احمد| |

love-wallpaper44.jpg

دلم نیومد این شعر کامبیز میرزایی ( دریادل) و اینجا نزارم چون واقعا عاشقشم:

می بوسمت
انگشتهايت را می فشارم
لپهايت را گاز می گيرم
آغوشت را می بویم
طنين آرام بخش صدايت را
با اصوات بی معنایی تکرار می کنم
در رنگهای پیراهنت گم می شوم . . .
آب دهانم روی شانه هایت می ریزد

رومیزی را که تازه شسته ای
با دستان شکلاتی ام کثیف می کنم
تو می خندی و می گویی «پدر سوخته»!
من می خندم

و فرار می کنم
دنبالم می کنی!
مرا می گیری و می بوسی

و من با انگشتانم به زحمت لبهایت را می گیرم
تو داد میزنی و من باز می خندم . . .

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 14:29 توسط احمد| |

 بارالها


 دستان طاعتم را بالا میبرم


 و موجهای پرتلاطم ذهنم را بسوی تو روانه میکنم


 بار خدایا دلم عجیب گرفته است


 ومن با دلی که پیش دلت به تنهایی روزهای خودم میگرید


                       می گویم


                دلم عجیب گرفته است


 کاش گلوی فریادی بود


 ومرا از حصار بودن رها میکرد


                              کاش دلم کاش ...

 

 

  دلم عجیب گرفته است


               دلم


                        دلم عجیب گرفته است

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:35 توسط احمد| |

همين من خسته

در هزاره دوم دلواپسی

هنوز در آغاز آوارگي خويش

پرسه ميزنم

در خيابانهايي که به گرد خورشيد

مي گردند

سر گردانم

براي يافتن شانه هاي دوست مانندي

که بر آن تکيه زنم


 


نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 19:37 توسط احمد| |

خوش خيال كاغذي
دستمال كاغذي به اشك گفت
"قطره، قطره ات طلاست
يك از طلاي خود حراج مي كني؟
عاشقم
با من ازدواج مي كني؟"
اشك گفت:
"ازدواج اشك و دستمال كاغذي!!
تو چقدر ساده اي
خوش خيال كاغذي
توي ازدواج ما
نو مچاله مي شوي
چرك مي شوي و تكه اي زباله مي شوي
پس برو و بي خيال باش
عاشقي كجاست
تو فقط دستمال باش "
دستمال كاغذي دلش شكست
گوشه اي كنار جعبه اش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
از تن سفيد و نازكش دويد
خون درد
آخرش
دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكه اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت، مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال هاي كاغذي فرق داشت
چون كه در دلش
خودش
دانه هاي اشك كاشت


نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 10:3 توسط احمد| |

 زندگی

 

     زندگی یعنی مسیری رو به آب ،

                                                زندگی یعنی نه بیداری نه خواب

                                                      زندگی یعنی سرای امتحان ،

                                    زندگی یعنی در ان عاشق بمان   

                          زندگی یعنی کمی و کاستی ،  

                   زندگی یعنی دروغ و راستی

          زندگی یعنی صفا ، مهر و وفا ،

               زندگی یعنی ستم ، جور و جفا

                         زندگی یعنی سفر ، راهی دراز ،

                                  زندگی یعنی جهانی رمز دار     

                                           زندگی یعنی مهی در پشت ابر ،

                                                      زندگی یعنی بلا و درد و صبر 

                                                            زندگی یعنی دو روزی میهمان ،

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 15:9 توسط احمد| |

خوب بو کن !           وقتی نیستی عطر نفسهایت در هوا جاریست

حتی برگ درختان نیز بهانه تو را میگیرند! ومن چه میتوانم بکنم جز اینکه اسم تو را برایشان زمزمه کنم

وبرای چشمان خیال انگیزت شعر بخوانم تا انها هم بشنوند

و ذرات هوا بهانه میگیرند که چرا از اینکه انها را تنفس کنی محروم شده اند.ومن تنهایم....

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 16:45 توسط احمد| |

 

 

تب کردم و در اتش تب میسوزم

از حسرت یار غنچه لب میسوزم

روزاز غم هجر یار و شب ز اتش عشق

ای وای به من که روز و شب می سوزم!

افسانه ی زندگی جز این نبود

                            یا مرگ ارزو ها

                                               یا ارزوی مرگ

                      

 

اشکای یخمو پاک کن .درای قلبتو وا کن

صدای قلبمو بشناس .من چه کردم با دل تو؟

کاش تو لحظه اخر .عشقو تو نگام میخوندی

تو صدامو نشنید.کاش که عاشقم میموندی قلب

 

 

 

 

 

زندگی عشق است افسانه نیست

انکه عشق را افرید دیوانه نیست

عشق آن نیست که کنارش باشی

عشق ان است که به یادش باشی 

 

 

کنارم ارام بخواب تنها ارامش من...سرت را رو سینه ام بگذار تا

ارام در کنار گوشت زمزمه کنم.........

دوستت دارم....کنارم بمان.....

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 16:44 توسط احمد| |

از کودکی پرسیدم عشق
چیست؟
گفت: ****** بازی
از نوجوانی پرسیدم عشق  
چیست؟  
گفت:****** رفیق بازی  
از جوانی پرسیدم عشق  
چیست؟  
گفت:****** پول و ثروت  
از پیرمردی پرسیدم عشق  
چیست؟  
گفت:****** عمر
از عاشقی پرسیدم عشق 
 
چیست؟
چیزی نگفت****** آهی  
کشید و سخت گریست 

به گل گفتم: " عشق من کیست

؟" گفت: "از من

خوشگل تر است..."

به پروانه گفتم: " عشق من کیست

؟" گفت: "از من زيبا

تر است..."  

به شمع گفتم: " عشق من کیست

؟" گفت: "از من

سوزان تر است..."

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 10:28 توسط احمد| |

7lv8ytpnvmeaikyzqhu.jpg

باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته

باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد

آري ... من ... با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم

نازنينم ! غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد

سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده

كوركورانه زيستن را خوب آموختم

توان نوشتن ندارم

واژه هايم گرد و غبار گرفته من

باور كن كه باورت كردم

oz11f5s859fveycqozzy.jpg

راحت باش

مطمئن باش و برو

ضربه ات خيلي كاري بود

دل منم سخت شکست

و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی

به من و عشقی پاک

که پر از یادت بود

و خیالم می گفت

تا ابد مال تو بود

تو برو..... برو تا راحت تر

تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم

شايد نمي دانستي پرنده زخمي روحم پشت ميله هاي قفس عاشقت بوده

راهي براي يافتنت نداشته

و هنوز هم گلوي پر از بغض من ،

بعد از پر كشيدن تو صدايت مي زند

كه شايد باد،صدايم را به گوشت برساند و تو بشنوي كه چقدر

دوست داشتم

ولي ميدوني چيه عزيزكم

من ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بيشتر زنده نيست

ياد گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله

يعني دو خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند

ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست

و ياد گرفتم هر چه عا شق تري ،

تنهاتري  

+ نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 11:11 توسط احمد| |

درانتهای کوچه پس کوچه های دلم تورامیبینم هنوز دردلم اندوه رفتنت راحس میکنم
 
ای کاش میشد باز تورا ببینم ای کاش میشد صدای گرم تورابازبشنوم
 
غم دروجود من رخنه کرده است
 
ای کاش مرگ فاصله ی من وتو نمیشد........
 
ای کاش هنوز بودی......
 
ای کاش فاصله ها کنار می رفت .......
 
ای کاش مرگ به من هم پایان میداد ای کاش .....................

لحظه رفتنی ست وخاطره ماندنی

تمام ادبیات عشق را به یک نگاه می فروختم

اگر لحظه ماندنی بود وخاطره رفتنی.................

ولی.............افسوس که لحظه رفتنیست.....زندگی آب روانیست،روان

میگذرد آنچه قسمت منو توست همان میگذرد!

وهیچ حسرتی در دنیا این چنین یکجا جمع نمی شود

مگر در این سه واژه ی کوتاه :او دوستم ندارد

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 11:9 توسط احمد| |


شايد اين همانست که بن بستش خوانند

آخر تا کي شهوتم را در پرده ي عفت پنهان سازم

تا به کي احساسم را حتي خودم هم درک نکنم......؟؟؟ مگر ديوانه

ام؟؟؟؟ آري ما همه ديوانه ايم

ديوانه ي سنت و اعتقاد و خوليا و اراجيف

اين روز ها روز شکستن پوسته ي آهکي تخم مرغ گونه ي

 خوبي هاي

سيناست

بگذار داد بزنم من مي خواهم لبم را بر لبانت بگذارم

دست بر گريبانت برم و آرام پرده هاي حيا ات را از هم بدرم و

 تو را

آنگونه که آمده اي و خواهي رفت عريان و بي ريا در آغوش گيرم تا

هر دو بدانيم رسالتمان براي به هم رسيدن است؟

چرا وقتي تنهاييم از روح يکديگر پنهان مي شويد 

چرا نبايد بگويي چرا و چگونه با هم بودن را از دست داده ايم؟/؟/

کدامتان عاشقيد؟

اي عفيفان پاک دامن؟؟؟

تا به حال شده در آغوش عريان معبودتان عشق را جست و جو کنيد؟

تا به حال شده در اوج شهوت بفهميد چقدر مجنون ليليتان هستيد 

نه نشده

براي همين است شهوت را مترود مي خوانيد

چون عاشق مخلص نيستيد نمي دانيد در آغوش عريان و لرزش

شهوت بار بدن چقدر عشق نهفته است

rt

ديروز وقتي زنگ زدم و جواب ندادي داشتم مرگ و جلوي چشمام

ميديدم الآنم دارم ميميرم هم از دوريت هم از اينکه مجبورم ازت فاصله

بگيرم

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:23 توسط احمد| |




نميدوني دلم واست چقدر تنگ شده واسه دستات لبات

همه چي عزيزم واسه آغوش مهربونت واسه مهربونيات

من هنوزم فقط تو آغوش تو آروم مي گيرم

اما تو کجايي و تو آغوش کي آروم ميگيري نمي دونم

يادت ميگفتي فقط با من و پيش من آرومي

فقط تو آغوش من که احساس آرامش مي کني

پس حالا کجايي ببيني که آغوشم باز و تو نيستي که...

مجيدم همه کسم با تمام وجودم مي پرستمت

 ديگه نمي دونم بايد چيکار کنم که تو رو داشته باشم


 




نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:21 توسط احمد| |

!می خواهم خیال تو را راحت کنم

تقصیر تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود!
خودم شعرهای شبانه اشک را،
فراموش نکردم!
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم!
حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای!
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،
بالهایم در کشکش شهدها خسته شوند
و عسلهایم
صبحانه کسانی باشند،
که هرگز ندیدمشان!
تنها آرزوی ساده ام این بود،
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها،
زیر لب بگویی:
«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش!»
همین جمله،
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،
کافی بود!
هنوز هم جای قدمهای تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشین نام و امضای منی!
دیگر تنها دلخوشی ام،
همین هوای سرودن است!
همین شکفتن شعله!
همین تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان،
شاد می شوم! بانو!؟


نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:12 توسط احمد| |

تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست www.bahar-20.comيكشب آتش در نيستاني فتاد                                    سوخت چون اشكي كه بر جاني فتادتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست www.bahar-20.com

دوستون دارم

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:10 توسط احمد| |

این شعر نیست

این شعر نیست آتش خاموش معبدیست
این شعر نیست قصه احساس سنگهاست
این شعر نیست نقش سرابیست در کویر
این شعر نیست زندگی گنگ رنگ هاست
گر شعر بود بر لب خشکم نمی نشست
گر شعر بود از دل سردم نمی رمید
گر شعر بود درد مرا فاش می نمود
گر شعر بود تیغ به زخمم نمی کشید
 این شعر نیست لاشه مردیست پای دار
 این شعر نیست خون شهیدیست روی راه
این شعر نیست رنگ سیاهی است در سپید
 این شعر نیست رنگ سپیدیست در سیاه
 گر شعر بود مونس چنگ و رباب بود
 گر شعربود از دل خود می زدودمش
 گر شعر بود بر لب یاران سرود بود
 گر شعر بود نیمه شبی می سرودمش
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:7 توسط احمد| |


Design By : Night Skin

تصاوير تصادفی

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ